تبليغاتX
نقـــــره
دل شاد میهمان لبخند خداست

 

 

 

+تاریخ دوشنبه 1391/02/18 ساعت 12:34 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

+ زنگ زدم هتل گفتم تا ساعت 7 میرسی قول گرفتم اتاقت را نگه دارند...

ساعت 6

- مرسی چه هتل خوبی گرفتی اتاق اکی شد ممنون

+نخوابیا زود بیا

دل تو دلم نیست خانواده ام همین امروز رفتند مسافرت عید و من با هزار بهانه که مگر قرار نیست هشتم برویم شیراز؟ با همین ها که الان میخواهید بروید خانه شان ،میرویم دیگر. خب همان موقع میبینمشان الان نمی آیم کار عقب مانده دارم و چه وچه همه اینها بهانه بود نرفتم چون تو میخواستی بیایی بالاخره بعد از 6 ماه میخواستی بیایی .بیایی تا ببینمت

بعد ازحمام  یک آرایش ملایم کردم  و زنگ زدم گفتم بیا. زود بیا  من 10 دقیقه دیگر میرسم .تند تند لباس پوشیدم اما جلو 3 تا آینه خودم را برانداز میکنم.حتما میگوید باز که تو لاغر شدی دختر...

به اولین تاکسی میگویم دربست...در راهم و روز آخری که دیدمت می آید جلو چشمم موقع خداحافظی دستم را گذاشتم روی قلبم خیلی تند میزد خیلی .نگاهت نکردم تا اشکها نریزند فقط گفتم خداحافظ وپیاده شدم.الان هم دستم روی قلبم است باز هم تندتند میزند نفس عمیقی میکشم آرام باش آرام باش .تاآرامش دهی ...زنگ میزنی پیاده میشوم. از آن طرف خیابان با شیشه های دودی چهره ات معلوم نیست اما مثل همیشه وقتی اینجایی لبخندم تبدیل میشود به نیش بازی که دو ردیف دندانم پیداست.

در ماشین را باز میکنم چهره ات ....چقدر عوض شدی بزرگ شدی  میگویم شبیه سربازهای هخامنشی شدی......چشم ازت برنمیدارم به تلافی 6 ماه ندیدنت میگویی چقدر چشمهایت قشنگ شده هر دو به دنبال تخته میگردیم و هر دو سر آن یکی را بهترین تخته میدانیم و باز خنده ها...شروع میشود میپرسی چه خبر؟ تا من دهن باز میکنم خودت شروع میکنی به تعریف اتفاق های این چند روز و باز چه خبر؟ باز هم فرصت حرف زدن نمیدهی و بعد میگویی اول من بگم یادم میرود بعدش تو بگو  میگویی باز که لاغر شدی و من میگویم وقتی اینقدر دیر میای همین میشود دیگر...حرفهایت تمام میشود دیگر از شهر خارج شدیم جاده تاریک است هوا بهاری یک لحظه سکوت میکنی بعد:

-خیلی دلم برات تنگ شده بود

دستت را که  میگذاری روی قلبم..دیگر تند نمیزند دیگر آرام شده .

 

+تاریخ دوشنبه 1391/02/11 ساعت 10:40 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

+داشتم فکر میکردم خدا میداند هر کاری که میکنیم چه نتیجه ای دارد؟ آخر و عاقبتمان را میداند و تلاشهای بیهوده مان را هم میبیند مثل وقتی که یک بچه دوساله سعی میکند پازلش را بچیند وقتی آنها را کج روی هم سوار میکند میدانیم الان است که بریزدو وقتی میریزد او گریه میکند و ...ما میخندیم.تلاش بیهوده میکندُ گریه میکندُنا امید میشودُما کمکش میکنیم دستش را میگیریمُ پازل ها را درست روی هم میچینیم ُ او خوشحال از پیروزی. اما بدون دست ما امکانش نبود.بود؟

+از ته دل دوستت دارم و مطمئنم هیچکس اندازه تو دوستم ندارد آن هم بدون انتظار دوست داشتن،بدون اینکه بخواهی رو کم کنی،بدون قیافه گرفتن،بدون سنگدلی ...آغوشت همیشه آرامم میکند.خیلی ماهی مامان...

+ در رابطه من و تو بدترین اتفاق یکبار افتاد.پس تکرارش دیگر ترس ندارد.نمیترسم .

کاکاوند( یکی از مجریان  رادیو هفت*) گفت: "بهتره قدر لحظات خوب رو بدانیم چون لحظات خوب هم مثل لحظات بد  پایدار نیستند"

+دارم سعی میکنم همینطور باشم.

* رادیو هفت برنامه ای  که ساعت 11شب از شنبه تا پنجشنبه از همین شبکه آموزش وطنیمان پخش میشود.شبهایی که منصور ضابطیان مجری است برنامه آرامش قشنگی دارد.

 

A star has 5 ends.A squqre 4, a triangle 3, a line 2 and life has 1 end

But an ENGINEER’S brain is like a circle which has no end

Happy engineer day

 

۵ اسفند تولد خواجه نصیر و روز مهندس مبارک :)

 

 

 

+تاریخ جمعه 1390/12/05 ساعت 7:24 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

دفعه قبل گفتم 6 ماه است اینجا نیامدی فکر کردی میگویم 6 ماه است من را ندیدی...گفتی 6 ماه؟! نه تازه دیدمت اگر 6 ماه بود دق کرده بودم...دیدی؟ الان 5 ماهست من را ندیدی و دق نکردی؟ دیدی؟اصرار نمیکنم بیایی راستش ته دلم خوشحالم که نیامدی روزهایی که اینجایی دلهره لحظه رفتنت با  من استُ روزهایی که نیستی امید آمدنت.امید بهتر از دلهره است ،نه؟اینبار دلشوره ام بیشتر هم میشود...نکند بار آخر باشد؟ حسودیم میشود آخر میدانی اینقدر که تو فکرم را درگیر میکنی. خودم نمیکنم تو همیشه توی افکارمی همیشه همه جا از صبح تا شب سرکلاس  در اشپزخانه زیر دوش  در رختخواب..با آنها لبخند میزنم گریه میکنم میخندم...هستی همه جا هستی.جسمت نیست اما فکرت خاطراتت همه جا با من است.آنها را نمیتوانی از من بگیری. دیدی؟ برگ برنده دست من است.هر لحظه که بخواهم اینجایی. یک وقتهایی خسته میشوم عصبانی میشوم اینقدر که تو کله ام وول میخوری بعد دمت را میگیرم و میخواهم از ذهنم پرتت کنم بیرون اسباب و اساسی ات را میریزم بیرون میگویم برو و ذهن دیگری را درگیر خودت کن...یک مدتی نیستی اندازه یک صبح تا عصر اما باز برمیگردی اینبار با یک خاطره شیرین و یک نیش باز و من باز خر میشوم و برت میگردانم سر جای اصلی ات...باز هم میروی و در دلم جاخوش میکنی.

+تاریخ جمعه 1390/11/14 ساعت 3:39 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

صبح  از خواب بیدار میشوم، میروم کنار پنجره پرده را کنار میزنم حیاط سفید پوش است. چه برف قشنگی! همزمان اسمس اش میرسد:

+بیدار شو که داره برف میاد

-  بیدارم، 30 دقیقه دیگه جای همیشگی ام

با چه ذوقی  لباسهایی که از چند روز پیش آماده کرده بودم میپوشم. دفعه قبل گفته بودی  یکبار هم شلوار پارچه ای بپوش. اینبار دیگر جین نمیپوشم

پس شد، شلوار کتان قهوه ا ی ،پالتو کوتاه قهوه ای شال خردلی و کیف و دستکش کرم .

خداخدا میکنم  داداش نگوید برسانمت. اما میآید دم در اتاق:

+ حاضر شو برسونمت.

-  دیرت میشه هنوز کار دارم تو برو.

میرود و من بی سرو صدا زیپ پو تینم را میکشم بالا در  را باز میکنم از در میپرم بیرون. اینقدر خوشحالم که دلم میخواهد زنگ تک تک خانه ها را بزنمُ فرار کنم! تا میخواهم شماره ات را بگیرم عکس داداش روی گوشی تلفن میافتد....جواب نمیدهم. صدای بوق ماشین میاید گویا برای من است چقدر مزاحم زیاد شده! اصلا نگاه نمیکنم.(بعدا فهمیدم داداش بوده که برگشته تا سوارم کند اما وقتی دیده حواسم نیست میرود)

تاکسی پیدا نمیشود در این هوا.سوار یک شخصی میشوم. مردک شروع میکند  از درو دیوار حرف زدن...انگشترم را دست چپ میکنمُ در پاسخ  کنجکاوی هایش میگویم :متاهلم .  زیپ دهانش را میکشد تا مقصد.

وقتی پیاده میشوم از آن طرف خیابان میبیندم.زنگ میزند:

+مراقب باش عجله نکن زیر پایت را نگاه کن.سُر نخوری.

در را که باز میکنم سر تا پایم  را برانداز میکنی ُتعریف میکنی ...از همان اول خنده هامان شروع میشود. تمام میشود تمام دلتنگی هایم. چقدر خوب است که هستی. لحظه لحظه اش خاطره است. از ریختن چای روی پایت تا پاره شدن شلوارت موقع جاخالی دادن در برف بازی.یک 30 سانتی میشد نه؟ چه خوب شد که شلوار همراهت بود.

اصلا یادت میاید ؟وقتی دیدی حتی یک گوله برفی ام نخوردم  وقتی آتش بس اعلام کردیم آمدی و به هوای اینکه چایی را بدهی دستم یک گوله انداختی از یقه لباسم تو؟ خودمانیم کارت نامردی بود. تا نوک انگشتم یخ کرد. گوله برف را از پاچه شلوارم انداختم بیرون! توام  میخندیدی میخندیدی...و من هم.

میدانستی از برف دست نخورده ،برفی که رویش جای پا نیست خوشم میاید میرفتی روی تمام برفهای دست نخورده قدم میزدی دستت را میکشیدم که بس است دیگر همه را خراب نکن مثل پسربچه های تخس دستت را  از دستم بیرون میکشیدیُ  ادامه میدادیُ من چه احساس خوبی داشتم از کنار تو بودن.از اینکه سر میز غذا صندلیت را کنار من میگذاری نه روبرویم. همیشه میخواستم کنارت باشم نه روبرویت.

هنوز وقتی همدم معین را میشنوم یاد آن روز میافتم.

پ ن:زمستان 89

+تاریخ جمعه 1390/10/30 ساعت 2:29 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

راست میگویی. نباید جدی حرف بزنیم. حرفهای جدی فقط اعصابی فنا رفته برایمان باقی میگذارند.وقتی جوابهایت را قبل از سوالهایم آماده کردی معلوم است دیگر چه میشود.میخواهی نتیجه ای هم بگیرم؟

حُسن حرفهای همیشگیمان این است که تو میخندیُ من خاطراتم مرور میشود.مطمئن میشوم هنوزم شیطنتم به تو آرامش میدهد هنوزم میتوانم از این همه گرفتاریَت دورت کنم.

راست میگویی زمان که بگذرد به نفع هردویمان است.مراقب باش زیادی نگذرد مراقب باش این وسط یک چیزهایی گم نشود. لعنت به دلُ معرفتُ صبرُ مهربانیم. اگر نبودند این وامانده ها نامت را از صفحه دلم پاک کرده بودمُ فراموش میکردم تمام خوبیهایت را.آنوقت این سوزش چشمهایم هم خوب میشد...

+تاریخ یکشنبه 1390/09/27 ساعت 6:24 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

بعضی وقتها دوست داشتنها اینقدر خالص و پاک اند که دیگران متعجب میشوند.

9/9/90 قرار بود با بچه های دانشگاه دور هم جمع شویم  ما و بچه های عمران. قرار  را سال 85 یا 86 گذاشته بودیم امسال با فیس بوک  یادآوری کردند. همگی در حیاط دانشگاه کنار همان حوض ابی رنگ... روبروی خانه آقای حسنی پدر زینب کوچولویِ چشم سبزِ زیبا

اما ترجیح دادیم آن روز را با  هم باشیم  با صنی*.

 بعد از 6 ماه دیدمش فقط 5 ساعت با هم بودیم اما چقدر آن 5 ساعت خوب بود حرف زدیمُ درد ودل کردیمُ خندیدیمُ و گریه کردیم ُو چقدر آرزو کردیم ای کاش در یک شهر زندگی میکردیم.هرچند که همین الان هم به یمنِ تلفن و اسمس و مسنجر ریز به ریز احوال هم را میدانیم. اما از وقتی دیدمش بیشتر دلم برایش تنگ میشود، اوهم همینطور. بقدری بعدِ رفتنم گریه کرده بود که" کاف "فکر کرده بود بلایی سر من آمده که اینگونه زار میزند! حال ِمن هم دست کمی از آن نداشت وقتی رسیدم خانه و زنگ زد که ببیند سالم رسیده ام؟فقط صدای هق هقمان بود که میآمد.

چقدر سخت است که دوستِ * زیبا و سرزنده ُوتازه عروسُ وروجکت را در آغوش بگیریُ اشکهایش را پاک کنی و اشکهایت روی صورتش سرازیر شود و بگویی مطمأنم خوب میشوی!

اما با چه امیدی؟ وقتی سرطان دارد و پیشرفت سرطان روده اش را هم درگیر کرده است؟ وقتی دستور از سر گرفتن شیمی درمانی و پرتو درمانی داده است و نگران موهایش باشد و هزینه جلسه ای 600 هزار تومانی آن.  وقتی از پرتو درمانی میاید بی حال میشود کسی نیست که به  دادش برسد؟ وقتی کلاس های بعد از ظهر را از شدت ضعف نمیتواند تحمل کند و هم کلاسیهایت فکر میکنند فشارش افتاده است و برایش آب قند می اورند! وقتی باید برای همکلاسیها فیلم بازی بکنی و بگویی من که میدانم مامان شده است و  این ضعف هم بخاطر آن است تا باورشان شود.

وقتی میدانی الکی میخندد و شیطنت میکند تا کسی شک نکند.

خدایا حیف این چشمان زیبا و مژه های بلند نیست که دیگر دنیایت را نبیند؟

ببخشید تلخ نوشتم اما خیلی سخت است خیـــــــــــــــــــــــــــلی فقط من خبر دارم و شوهرش

التماس دعا در این شبها...

 * صنی دوست دوران کاشان

* دوست بیمارم: همکلاسی اینجاست

 

 

+تاریخ پنجشنبه 1390/09/10 ساعت 11:41 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو ...
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد

تو برو تا راحت تر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم


+تاریخ جمعه 1390/08/20 ساعت 3:15 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

همیشه وقتی انتظارش را نداری دنیا و مافیها روی سرت آوار میشود.

هنوز خوبم اما برای خودم عجیب است! یعنی انقدر قوی بودمو خودم نمیدانستم؟!

یا چون انتظارش  را داشتم راحت کنار آمدم؟!

یا به قول امروزی ها هنوز داغم و حالیم نیست؟!

پیش خودم گفتم مثل بیماری که یک کلیه خراب دارد و مجبور میشود آن را دربیاوردُ جایش خالی میماند...همه اعضا بدن کارشان سخت میشودُ فشاری را تحمل میکنند اما بالاخره به آن جای خالی هم عادت میکنند. من هم به وضع جدیدم عادت میکنم هر چند که من خیلی وقت است که یک کلیه دارم...

"بدترین شکل دلتنگی برای کسی ، آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ، هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد : باعث ریختن اشک های تو نمی شود" دکتر شریعتی

+تاریخ پنجشنبه 1390/08/12 ساعت 10:52 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |

 

میگویند پاییز فصل عاشقان است

نمیدانم اما پاییز فصل خوشایندی برایم نبود شاید چون مسافرتهایمان به  اجبار  مدرسه تمام میشد یا چون درس مشق هایمان شروع میشد...هر چند طبیعت زیبایش را همیشه دوست داشتم اما خب نه به اندازه بهار

این حس ادامه داشت تا پاییز 89

شاید بهترین فصل عمرم بود همه چیزعالی کار ،دانشگاه ...و تو

14 مهرتاریخ  اولین دیدارمان است چهارشنبه بود ساعت 6 عصر. خجالت میکشیدیم هر دویمان اما تو بیشتر .

بعد که صمیمی تر شدیم همیشه میگفتم روز اول انگار که روی میخ نشسته بودی چهره ات فریاد میزد معذبی

دیدار دوم تولد  امام رضا و کاشان...نقطه اوج این پاییز چالوس بود.چه روزی بود و چه لذتی  چه طبیعتی کی فکرش را میکرد؟ چه خاطره ای یادش بخیر

فردا سالگرد این اولین دیدار است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+تاریخ چهارشنبه 1390/07/13 ساعت 11:33 بعد از ظهرنویسنده نقـــــ ـره |